شعر دو قافیه ، دو معنی از شاه پور طهماس
مر د میدا ن
باحریفان تهی دل سینه پرپیکارکار
باعدوی روشنی هاروزشب گفتار تار
ظاهر ازفرهنگ گویدباطن ازنیرنگ رنگ
عاقبت باشد سزای این کله بردار دار
درمیان دوست ودشمن،دوست دشمن گم شده
شکوه از دشمن چه باشد بسته چون دلداردار
لاف اطفا درزبان وخرمنی دردل شرر
از سر پیمان گذشتن ،با همه اغیار یار
بس هزاران شمع سوزد کلبه یی ویرانه را
پس چرا در خود نها نند،این همه بسیار یار
روزگاری بی بهاری لاله راپژمرده کرد
زین سبب شد بلبلان راهر طرف گلزار زار
منت ناکس کشیدن مایه افسرده گیست
آهوان کم نفس را می کند کفتار تار
گفت دانا شاهی نادان بار دوش ملت است
تخت شاهی شدبدوش مالک در بار بار
ساقی وزاهدبه هرجا جستجویم می کند
کنج خلوت بر گزیدم چون شدم بیزارزار
ای(شکسته)دل کجایی مشتری گوید به من
شور سودای غمت رابرسربازار آر
راز عشق
ساقی بده شرابی،خالی مدار جامی
تاشب تمام گردد،این حال را دوامی
دیرست من گزیدم،چشمان قصه پرداز
چون راز عشق دارد،در شرح هر کلامی
نی دانه های سبحه ،مارابه کار آید
تاجعد یار باشد ،مارا کمین ودامی
چون قیل وقال زاهد،ازبسکه بی بها شد
زین سان به بزم ساقی ،مارا بود سلامی
تاکی نهان داشتن ،رازی که سینه سوزد
درلب هزار حرفی،در دل بسی پیامی
من شیخ ناصفا را ،در لاف وپف ببینم
طوف صنم نمایم،در جمع خاص عامی
با سنگ فتنه بشکست ،دشمن بنام و ننگش
قلب »شکسته »باشددرحفظ ننگ نامی
شاهپور طهماس
سزا
دل زآنکه سوزی دارد، داغ عریانش سزاست
بلبل نغمه سرا را ،هجر بستانش سزاست
آرزوی وصل یارم،تاکه رنگ سینه است
آتش اندر درون را ،قلب بریانش سزاست
تابه پا پیچیده ماند ،حلقه های زلف یار
عاشقی در بند تاری ،کنج زندانش سزاست
از قضا گیرم اجل را،در ملامت نیز ازل
این تن ساکت مارا،چرخ دورانش سزاست
در مناجات خسته یی،در خرابات تشنه یی
این بت سرگشته را ،کفرو ایمانش سزاست
نه به منبر ناله کنم ،نی فغان دربزم جم
این دل نا گفته رازی،سوز نهانش سزاست
بی خبرازعطر صبح و سرخی شام شفق
آسمان پر غبار را،برف و بارانش سزاست
تاکه ناید یک تبسم برلب خوشکیده ام
جام می وکنج خلوت،چشم گریانش سزاست
بال و پر در میدهد ،پروانه آتش پرست
شمع تنهایی «شکسته» دود میانش سزاست
شاهپور طهماس
بیاد شعر سابق :
آن سلسله ذلف را سنبل به کجا دارد
یک طزر کلامش را بلبل کجا دار
این قافله اشک را منزل بکجا باشد
چون پای خرد لنگ است محمل بکجا باشد
هر سبزه نورسته پامال جنون گردید
اسباب چمن سوزند سنبل بکجا باشد
یک دنیا ناله دارم اندز نوای سازی
مطرب بچنگ ناید بلبل به کجا باشد
میخانه سیاه کردند پیمانه نگون با شد
در جام می خالی قل قل بکجا باشد
ماخون رزان ریزم چون جام بدست ماست
دستی که مدد گار است قاتل به کجا باشد
پروانه صفت سوزم از هجر جمع یاران
آن شمع دل افروز را محفل بکجا با شد
در ریش دراز شیخ عمریست ریا دیدیم
آن خار بیابان را حاصل بکجا با شد
ما رند خرا باتیم هوشیار جان خویشیم
دیوانه مست گویند غافل بکجا باشد
ما کشتی شکسته یم دربحر طوفانزایی
طوفان حوادث راساحل به کجا باشد
دل را «شکسته» کردم با صد غرور پیمان
صدخون جگر دارم بیدل بکجا باشد
شاهپور طهماس
SHEKASTAشکسته
فرهنگی،اجتماعی وسیاسی






