فکاهیات ،طنز وضزب المثل ها
ترک غـــــم رفته و آینده کن خنده کن وخنده کن وخنده کن
طنز از بردی زی:
کرتارسنگ
یک زمانی درسرک هشتم تایمنی کابل زندگی میکردیم، در کوچه ما هندو مسلمان در فاصله کمتر ازیک کیلومتر باخانه های یک منزله ودومنزله پخته وخام باکسب و کارمتفاوت همسایه بودیم .
یادم میآید که چندین مرتبه جهت عزاداری به درمسال رفته ام وهم یادم میآید که این کوچه گی های هندو درعزاداری پدرم و عزاداری مسلمانان کوچه گی به مسجد آمده اند.
بعدازسالهامهاجرت رفتم وطن، همیشه در فکرم بود که باید به سرک هشتم تایمنی هم سری بزنم، رفتم به آن کوچه اکثر خانه های دومنزله چند منزله ویک منزله ها دو منزله وپخته وخام گدوود شده بودند درآنکوچه رفیق داشتم به اسم کرتاسنگ، گدی پرانباز لایق ورفیق گپ های خوبو حریف چنگ روز
جمعه ،روزهای جمعه هردوی ما قیل میکردیم درهواحریف را میشناختیم، من تار رااز دکان بچه ی حاجی که در شوربازار بود باگدی های چار پارچه میخریدم، بچه ی حاجی میگفت گدی ات باید ازگدی حریفت سنگین تر باشد، کرتارسنگ همیشه باتارهشت سه پارچه قیل میکرد، میگفت چارپارچه وپنج کلکاننم را میبرد. من هم در گدی پران بازی لایق بودم دروقت جنگ زیاد کوشش میکردم که گدی پران من ملاق بزند ، کوک نماند .
جمعه ها آزادش میکردم ، دلش رامیکفا ندم ویگان جمعه من راآزاد میکرد دلم رامیکفا ند.
کرتارسنگ از دور حریف دوران جوانی خودرا شناخت .
گفت: احمد بچیش کجاهستی ؟ بغل کشی وروبوسی نمودیم.
گفتم: آن جاها ، چه حال داری ؟
گفت: پرسان نکن.
گفتم: چرا ؟ گفت: از بسیار گپ ها تیر
طالب ها کابل را گرفتند ، در وفتهای اول همه رابه مسجد تیله می کردند . ماعقیده داریم هرچیزی راکه خداوند در وجودت پیدا نموده است به جزازناخن از بین بردن آن حرام است ، مرا نی ، ازاین کوچه مهن لال ، اربت سنگ ، شیر سنگ ودیگران را نیز باخود بردند ، به گفته شما مسلمان ها سنت نمودند.
احمد بچیش ! میگویند که باز طالب میآند . بعد از سنت در مسلمانی جه میآید ؟
یک نفر در ماه رمضان در سر سرک مشغول نان خوردن بود که یک پولیس او را می بیند و دستگیر کرده و پیش قاضی میبرد . میبیند که قاضی در حالت خوردن کباب است
قاضی - خیرتی است چی کار داشتید
پولیس - هیچ قاضی صاحب این مرد در سرک نان خوشک می خورد من گفتم بیارمش پیش شما که باهم نان و کباب بخورید
داخل تابوت نباشی
دونفر درمراسم تشییع جنازه ای شرکت کرده بودند یکی از آنها پرسید: در اینگونه مراسم شخص در جلو تابوت باشد بهتر است یا عقب آن ؟
دومی گفت: جلو یا عقب بودن مهم نیست باید سعی کنی داخل تابوت نباشی؟
حکایت از محبت یک پدر
گویند پدر و پسری را نزد حاکم بردند که چوب زنند اول پدر را انداختند وصد چوب زدند ، پدر آه بیرون نکرد و دم نزد، بعد از آن پسرش را انداختند و چون یک چوب به وی حواله شد، پدر آغاز به ناله و فریاد کرد.
حاکم گفت:
تو صد چوب خوردی و دم نزدی، به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟
پدر گفت:
آن چوب ها که برمن زده شد تحمل کردم، اکنون که برجگرم زده شد تحمل کرده نتوا نستم
ارسالی سید ضیاوالدین قطبی
SHEKASTAشکسته
فرهنگی،اجتماعی وسیاسی






